محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

948

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بگشاد . و سرير و تومان و سغدان و آنچه بدين جايها پيوسته بود همه بگشاد . پس بازگشت و به باب الابواب بازآمد ، و آن زمستان آنجا بود . چون بهار آمد كس فرستاد و همه ملكان جبال را پيش خواند . همه فرمان كردند و بيامدند مگر اويس ابن مضار كه بگريخت با گروهى از ياران [ و عاصى شد . و مروان به در قلعه فرود آمد اندر ميان مرو ( ؟ ) دست به كشتن كرد و غارت كردن . چون يك سال برآمد ، اويس از حصار بگريخت با گروهى از ياران ، ] و مروان آگاهى نداشت . پس اويس بيرون غلامى شبان بگذشت و ياران را فرمود تا گوسپندى از وى بستدند . اويس بيرون آمد و جامه بيرون كرد و بنشست ، و يارانش بپراگندند . و هر يكى از ايشان به كارى مشغول شدند . بعضى شبانى گوسپند مىكردند و بعضى ستوران [ 322 a ] نگاه مىداشتند . پس اين غلام شبان برفت و كمان برداشت و تير ، و از پس درختى بيستاد و اويس را تيرى بزد و بكشت . ياران او بترسيدند و همه بگريختند . غلام باز ديه آمد و پدر خويش را بگفت . پدر برفت و به مدينة الباب شد و اسيد را بگفت . اسيد بيامد و سر اويس برداشت و به دست پسر خويش سوى مروان فرستاد . چون پسر اسيد پيش مروان آمد ، گفت : بشارت كه سر اويس آوردم . مروان را عجب آمد و گفت : ما چنان همى پنداريم كه خداوند اين سر اندر قلعه است و بفرمود تا سر اويس بر سر چوبى كردند و برابر قلعه بداشتند تا مردمان قلعه زنهار خواستند . ايشان را زينهار داد و ايشان را به همان جايگاه دست بازداشت ، و ده هزار مدّ طعام وظيفه كرد كه هر سالى به مدينة الباب دهند . پس مروان برفت و به زمين آذربايگان شد و با مردمان موقان و گيلان حرب كرد و خلقى بىاندازه از ايشان بكشت . و فزون از ده هزار سر برده بياورد و بر مسلمانان ببخشيد . پس برفت و به بردعه فرود آمد . و همه آذربايگان و بلاد ارمينيه صافى شد و كس نماند كه او را مخالف بودى ، و همه به طاعت آمدند .